برگزیدهنقد تئاترنمایش

“زنانگی مصادره‌شده” نوشته ای بر نمایش یاماها اثر کهبد تاراج / منتقد هنرنت: نیلوفر ثانی

«یاماها» نمایشی از کهبد تاراج با همان ساختاربندی ویژه او در متن‌هایی‌ست که خود می‌نویسد و اغلب نیز به‌عنوان کارگردان آنرا اجرا می‌کند. چنین رویکردی، تبیین مناسب‌تری از متن تا اجرا خواهد بود.
  مونولوگ‌هایی از روایتِ کاراکترها که حول یک موضوع واحد در نهایت به همگرایی می‌رسد و یا از همان ابتدا قرار است اتفاقی را که مبنای اجرا قرار گرفته، از منظرهای متفاوت و با توصیفاتی از زوایای دیگر، طرح کند.
کهبد تاراج، به زعمِ سبک پرداختِ خود، درام‌هایش را با نگاهی نوستالژی و بازنماییِ تاریخی در می‌آمیزد که زمان را در اکنونیتِ امروز، بار دیگر از نو بسازد. و تاریخ را به مثابه‌ء امری حاضر، به صحنه بخواند. دورانی که شاید برای مخاطب امروز، ناآشناتر و تنها محدود به خاطره‌گویی نسل پیشین بوده و یا برای برخی، تداعی بازه‌ای از زیست‌شان است که یادآوری‌اش می‌تواند جذابیتِ ویژه داشته باشد.
یاماها نیز از همین قاعده تبعیت می‌کند و مربوط به دههء پنجاه و دوره پهلوی‌ست. زمانی که فرهنگِ سنتیِ و مردسالاری و سلطه‌گری بر زنان در محله‌های جنوبی‌تر تهران، همچنان بارز و حتی به نوعی ارزشمند به حساب می‌آمده. همان فرهنگِ غیرت‌مندی و ناموس‌پرستی، که به برادران، پدران و شوهران مشروعیت می‌داد، زیر چنین لوایی برای زنان و دختران، بدون در نظرگرفتن حق نظر آنها، صاحب اختیار و تصمیم گیرنده باشند چنانکه در نهایت موجبِ قربانی‌شدن و نابودی‌شان را نیز رقم می‌زد.
“یاماها ” انتخاب نامی‌ست مظهر فالیک که به برند موتوری ژاپنی اشاره دارد که در دهه پنجاه مورد استقبال و محبوبیت بسیاری از جوانان و مردان ایرانی بود. یاماهایی قرمز که در گوشه‌ای از صحنه تنها دکور و اکسسوار موجود در نمایش نیز هست، در طول نمایش همواره به عنوان نمایندهء قدرت مردانگی و سلطه‌جویی، حاضر و افشاگرست.
چنانکه بخش مهمی از مفاهیم و محتوای مورد طرح در نمایش که بر همین محوریت نیز پرداخت شده است، تنها با همین نام و حضور شیء گونهء موتوری در صحنه، خود را عرضه کرده و تا انتهای نمایش حفظ می‌کند.
به ویژه که موتورسیکلت از آن دوره تا حتی امروز، به عنوان انحصاری‌ترین وسیله نقلیهء تردد شهری، همچنان در ید قدرت و اختیار مردان و یا بنوعی جنسیت‌زده‌ترینِ آنان‌ست.
و زنی که آنرا براند، در نظرگاه عمومی، عملی غیرعرف انجام داده و حتی دهن‌کجی واضحی به آن سلسله تبارِ مردسالاری دارد. و آنجایی که اشاره می‌شود ایران، یاماهایِ نگهبان امین‌آباد را پنهانی برمی‌دارد و تا محله‌اشان می‌راند، تسخیرِ و مقاومتی علیه آن نظام سلطه‌گر مردانه ای‌ست که او را له کرده‌اند.
اجرا از سه اپیزود، که هرکدام روایتگر بخشی از داستانی هستند که شاید در نظر اول درباره سرگذشت زنی به نام ایران‌ست تشکیل شده اما در لایه‌های عمیق‌تر، متمرکز بر نقد جریان و فرهنگی‌ست که تا به امروز و حتی با وجود گذشت ۵ دهه از آن ، همچنان شمایل‌های متنوعی از آن قابل مشاهده است. جریانی که  
اگرچه با منطق مشوش روایی متن، دچار نوسانات زیادی‌ست اما به طور مشخص، خود را بازنمایی می‌کند. چنانکه از نام انتخابی بر متن تا آخرین قطعات پازلی داستان در اپیزود سوم، می‌توان این مسیر را ردیابی کرد.
نشانه گذاری های متعدد در متن در تلاش است این واقعیت را از منظری دیگر پیش روی مخاطب قرار دهد که چگونه زنانگی، به عنوان عنصری تحت مالکیتِ مردان، در جهت منافع و باورهایشان، مصادره می‌شود. چه در شمایلِ عشق و چه در وجوه عرفی، آنچه مدام مورد تهاجم و تجاوز سلطه‌جویانه واقع می‌شود این زنانگیِ‌ست. که تاثیراتِ ناهنجار روانی برجای می‌گذارد.
یاماها اگرچه در اپیزود اول قدرتمند در بازی و انتقال حس آغاز می‌شود اما در ادامه قادر نیست ربط و اتصالات مناسبی را بین وقایع ایجادکند . این میزان از اطلاعات داده شده برای حفظ روند موجود، ضروری‌ست که برای مخاطب، نه تنها ابهامات را برطرف کند بلکه او را در مسیر درستی از اتفاقات نیز قرار دهد. اما چنین نمی‌شود و این ضعف از اپیزود دوم شدت پیدا کرده و از جایی به بعد مخاطب از ادامه و حل گره‌ها باز می‌ماند. اما در اپیزود سوم و روایت تنها مرد نمایش از ماجرا، نه تنها کمکی به روشن‌شدن و سامان‌دهی ترکیب نهایی نکرده و نه حتی ابهامات را رفع نمی‌کند، بلکه بقدری ضد و نقیض  پیش می‌رود که منطق اتفاقات درهم می‌ریزد.
ضعف متنی که نمی‌تواند پرسش ها را روشن و پاسخ دهد، مورد نقد ست اما از آن بیشتر متنی‌ست که پاسخ‌های نامفهوم، نامرتبط، مبهم و متناقض ارائه دهد، که موجب سردرگمی مخاطب و در نتیجه زیر سوال رفتن کلیتِ اجرا می شود.
به نظر می‌رسد یاماها متنی‌ست اگرچه پتانسیل طرح سوژه‌ای قابل تعمق و جسورانه‌ای درباره وضعیتِ فجیع و نابرابر زنان در جامعه‌ای برساخته دارد، اما نیازمند بازنویسی و ترتیب مناسبتری‌ست .
سرگذشت ایران که هیچ مناسبتی را نیز در وجه تشابه اسمی وطنی برای آن محسوس نیست، باورناپذیر ترسیم می‌شود و به نظر می‌رسد نویسنده با یک شروع و یک پایان مشخص ، تلاش کرده تا می‌تواند وقایع ریز و درشتی که گاه هیچ هم‌خوانی باهم ندارند در آن میان جا دهد. چنانکه با پایان نمایش، همچنان سوالات زیادی از چگونگی رخدادها و ربط آنان باقی می‌ماند.
به همین دلیل مخاطب، مازادی را با خود از سالن می‌برد، نه تنها روشنگرانه و آموزنده نیست بلکه سنگینی نامتعارفی را نیز تحمیل کرده است

اگرچه در دورانی از شرایط اجتماعی و وجود بیماری اپیدمی هستیم که در سه ماه گذشته موجبات تعطیلی سالن‌ها و توقف اجراهای تئاتر را نیز رقم زد، حضور و تلاش هر گروه اجرایی قابل تقدیرست . اما کهبد تاراج و گروه نمایشی او، همواره به عنوانی یکی از فعال‌ترین گروه‌های اجرایی، در سال‌های اخیر بوده اند که انتظار را برای دیدن یک نمایشِ حرفه‌ای‌تر که موجباتِ رضایت نسبی مخاطب را برآورده سازد، حداقلی‌ست که می توان از آنان درنظر داشت.

نیلوفرثانی
دوم بهمن ۹۹
گروه نقد هنرنت

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا