برگزیدهنقد تئاترنمایش

“در آه ما نهفته خزان و بهار حسن” نوشته ای بر نمایش بهارشکنی به کارگردانی فریبرز کریمی/ منتقدهنرنت: آریو راقب کیانی

نمایش "بهار شکنی" به نویسندگی محمد حسین معارف و کارگردانی فریبرز کریمی از آن دست نمایش هایی هست که چینش خود را به روایت غیر خطی داستان و البته تک گویی کارکترهایش سپرده است. نمایش بهار شکنی عناصر داستانی خود را همچون زمان نمایش که می تواند بهاری خزانی شده باشد و یا مکان نمایش که آن نیز می تواند شهر اودسا باشد و یا حتی مضمون نمایش که آلزایمر است را با استفاده از این شیوه قصه گویی تعمدا فراموش کرده است.

به کار گیری روایت غیر خطی در آثار نمایشی و سینمایی طرفداران خاص خود را دارد. قالبی که در آن سیر زمانی رویدادها دچار گسست می گردد و مکانمندی نیز در پی آن از هیچ گونه منطق علی و معلولی پیروی نمی کند.

چنانچه که در این ساختار روایت که با در هم آمیزی سلسله موقعیت ها عجین شده است، اگر جریان سیال ذهن را هم در شیوه پردازش اضافه کنیم، می توان از قدرت تصاویر سازی ذهنی و تداعی گری در کنار تصاویر عینی خلق شده بهره مند شد.

نمایش “بهار شکنی” به نویسندگی محمد حسین معارف و کارگردانی فریبرز کریمی از آن دست نمایش هایی هست که چینش خود را به روایت غیر خطی داستان و البته تک گویی کارکترهایش سپرده است.

نمایش بهار شکنی عناصر داستانی خود را همچون زمان نمایش که می تواند بهاری خزانی شده باشد و یا مکان نمایش که آن نیز می تواند شهر اودسا باشد و یا حتی مضمون نمایش که آلزایمر است را با استفاده از این شیوه قصه گویی تعمدا فراموش کرده است.

بهارشکنی بازنمایی داستان مردی که در حین افسردگی و ابتلا به فراموشی عاشق شده است را در یک چرخه ی پازل گونه به مخاطبی واگذار می کند که خود نیز فراموش کرده است تا راهنمای ساخت تکه های پازل را درون جعبه قرار دهد و در انتها مشخص نیست که با فراخوانی هر تکه از این پازل چه قابی قرار است شکل بگیرد!

با اینکه در نمایش “بهار شکنی” اصل از یاد نبردن به عنوان یک قانون نانوشته در تمام لحظات نمایش حکمرانی می کند، ولیکن بهار شکنی تمامی ناظران خود را به طور کل از یاد برده است و صرفا می خواهد در یک بازیگوشی سرخوشانه شخصی از فصلی به فصل دیگر و از جزئی به جزئی دیگر پرسه های ناهمگون بزند تا نه سالی را رقم بزند و نه کلیتی را شکل دهد.

وحدت تماتیک که همان بیماری آلزایمر مرد است به قدری بر همه چیز سایه افکنده است که هر شخصی که این نمایش با او به اشتراک گذاشته شده است در یکی از دالان های فراموش شده خرده روایت ها به دست فراموشی سپرده می شود. دالان هایی که هیچ گاه نه در توالی و پیشبرد روایت موثر واقع می شوند و نه در بازسازی ماهیت موضوعیت نمایش.

استفاده از نورپردازی سیال گونه و موسیقی نویزیک و طرز بیان دیالوگ به صورت غیر ریتمیک، نه تنها مخاطب را به ناخودآگاه مرد بیمار نزدیکتر نمیکند، بلکه تلاش مضاعف او را می طلبد که در این وادی تجربه گرایی خاطرات و ذهنیات مرد بیمار، خودآگاهانه و در کمال هوشیاری فاصله ایمن خود را با نمایش حفظ کند.

همان قدر که زن معشوق در تلاش و تکاپو برای حفظ فرایند یاد در مرد است، تماشاگر نیز هم و غم خود را به کار بسته است تا در تشخیص آن چیزی که در روی صحنه مشخص نیست موفق عمل کند و در پایان و هنگام خروج از سالن نیز تماشاگر به یاد این می افتد که نمایشی را تحت عنوان بهار شکنی را دیده است ولی یادش نمی آید که چه دیده است. گویی که حافظه کوتاه مدت تماشاگر بر خلاف حافظه بلند مدت مرد آلزایمری از بین رفته است.

آریو راقب کیانی

گروه نقد هنرنت

برچسب ها

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن