برگزیدهنقد تئاترنمایش

“خانه سیاه است” نوشته ای بر نمایش مشق شب به کارگردانی امیر نجفی/ منتقدهنرنت: فرزام قدیری نیا

هنگام سیگار کشیدن پدر، کوتوله نیز سیگار روشن می کند در این لحظه، دخترکوچک تر با نواختن ناکوک آهنگ پدرخوانده خبر از حضور عنصری نامتوازن در نظم ایده آل بابایی  می دهد و این آغاز یک پایان است،پایانی بر سلطه پدر و برجسته شدن صدایی نو...

مشق شب داستان خانواده ای است که یک ساعت مانده به آغاز سال نو برای خوردن شام گرد هم آمده اند و ناگهان متوجه می شوند که به صندلی چسبیده اند و نمیتوانند از روی صندلی برخیزند

در خانواده، پدر که در مرکز میز نشسته است،  جلوه های قدرت، سنت و مذهب را داراست، او تصمیم گیرنده است و اعضای خانواده را همچون اجزای یک ماشین می پندارد و نظم را در هماهنگی کامل و حرکات یکسان این اجزا می بیند،  زنگوله در دست او جلوه ای از رکن قدرت است که فرمان هر حرکت این ماشین، با به صدا در آمدن آن صادر میشود،اعضای خانواده نیز از روی ترس و نه از روی احترام، کورکورانه فرمانبردار پدر یا بابایی هستند و هرگونه پرسش نسبت به چرایی عمل یا تخطی از آن و نیازی که برآورده شدن آن مستلزم برهم خوردن نظم باشد محکوم است اولین جرقه های برهم خوردن نظم توسط پسر کوچک تر به وجود می آید.

در طراحی صحنه سعی شده، ایده ایستا بودن و خشک بودن فضا با استفاده از المان هایی چون سادگی و کلاسیک بودن آکساسوار صحنه(لوازم روی میز) و خود میز که میزی فرسوده می نماید، به القای فضایی خشک، رسمی،بی روح و پر از رخوت  کمک کند،همچنین وجود دو لوستر (که به نوعی یادآور ترازوی عدالت هم هست)، دو شمع و  پایه های میز نمایانگر تعادل در دو طرف صحنه است،تعادلی که با پایه ای در وسط میز (جایگاه پدر) مستحکم تر می شود.

حضور بابایی با ویژگی های دگماتیک،خشن، سنتی و تصمیم های غیرمنطقی برای ایجاد نظم دلخواهش اهل خانه را در دور باطلی با مرکزیت او اسیر کرده است که از بی عملی، بی تحرکی و انفعال آنها نشات می گیرد،این دور باطل در دو صحنه از نمایش به وضوح پدیدار می گردد:

نخستین بار در جایی که پیش از غذا خوردن، با به صدا در آمدن زنگوله توسط پدر، همگان مشغول به حل مکعب روبیک می شوند(همگان به جز پدر که خود حاکم است و مادر که گویی اجراگر فرمان های پدر است از بازی با مکعب معاف شده اند)مکعب هایی یک شکل به رنگ سیاه که  نشانگر تحمیل و تحدید تفکر و خلاقیت توسط پدر باشد و به گونه ای انگار دور باطلیست که همچون آدابی دیگران به دستور بابایی مجبور به انجام آن هستند.

اما در بار دوم جاییست که  بابایی، خواهر بزرگ تر را به علت گفتن واقعیت درباره علت نخریدن لامپ، به چرخاندن مدور سرش محکوم می شود.

علاوه بر پدر که ویژگی های آن پیش از این ذکر شد ، دختر بزرگتر به نظر می رسد بیش از دیگران نیازهایش  توسط پدر سرکوب شده است ، او آنقدر از شرایط خسته است که به اعتراضاتی نیم بند اکتفا می کند و بیشتر در صدد رفع نیاز خود است. او ابتدا به علت گفتن واقعیت و سپس به دلیل تلاش برای بر ملا کردن رازی مگو ،مجازات می شود،دختر پس از تبعیت از دستور پدر و با تحلیل قوای جسمانی هنگام تلاش برای رهایی از شرایط بحرانی خانواده ، به روی میز میفتد و کف بالا می آورد،در مقابل دختر کوچک تر که همواره مورد حمایت پدر است جز تخریب دیگران و خبرچینی کاری نمی کند او حتی پدر را هم تحقیر می کند اما بابایی هیچ نمی گوید زیرا پدر به دختر کوچک تر علاقه دارد و بین آن دو اسراریست که مادر از آن خبر ندارد.

پدر در تقابل با بحران به وجودآمده سه رویکرد را پیش میگیرد: <<طبیعی جلوه دادن بحران، کتمان بحران و فراموشی بحران >> تا بلکه آرامشی را به محیط تزریق کند.

بابایی که در بهبود اوضاع یا برقراری آرامش ناموفق است، با تداوم یافتن بحران ،وقتی راهی برای خلاصی از این وضعیت عبث نمی یابد، با تمسک و دست مایه قرار دادن عقوبت الهی، گناه کبیره و بازیچه قرار دادن مذهب، تصمیم بر قربانی کردن کسی در راه پروردگار دارد تا شاید بدین گونه آرامش و نظم گذشته را بدست آورد و قربانی کسی نیست جز خواهر بزرگ تر که گویی پیش از این از غم نان صدایش خاموش شده.

در طی نمایش دو بار کسی به سراغ آنها می آید بار اول آقای همسایه که فقط به در می کوبد و تصمیم  دیکتاتورمآبانه پدر مبنی بر تعللی احمقانه ، همگان را از طلب کمک باز می دارد

بار دوم کارگر همسایه در قامتی که گودو را به یاد مخاطب می اندازد، با کتی بر تن عریانش وارد صحنه می شود،بدون اینکه در بزند یا اجازه ورود بخواهد. او سه بار روی کلمه خبر تاکید می کند و اینکه فقط پیام آوری است از دنیای بیرون، او از برف  سهمگینی سخن می گوید که قطارها را از حرکت بازداشته، هنگامی که دختر کوچک تر از او کمک می خواهد پسربچه خود را فقط ناقل خبر می داند و می گوید اجازه ندارد پا را از حریمش فراتر بگذارد، پسرک گویی نقش رسانه را دارد که به راحتی وارد خانه شده و قرار نیست هیچ قدمی برای حل بحران بردارد، او تنها پیامی از وضعیت بیرون می دهد که نه تنها کمکی به وضعیت موجود نمی کند بلکه با اشاعه ناامیدی باعث سستی بیشتر می شود کما اینکه بعد از آن است که کم کم وضعیت رو به وخامت می رود.

رفته رفته با نیافتن راهی منطقی برای این وضعیت پسر بزرگ تر پیشنهاد تعویض پدر را می دهد.

زنگوله که نمادی از فرمان قدرت است ابتدا به دست برادر کوجکتر می افتد او که در ابتدا از پذیرفتن این مهم،طفره می رود اما با تحمیل این قدرت و پذیرفتنش ، چنان مسحور زنگوله است که حوصله همه از بی عملی اش سر می رود ،  با افتادن زنگوله  به دست فرد بعدی یعنی خواهر کوچک تر، او که حاکم بودن را امری ساده تلقی می کند ،سعی می کند با به تصویر کشیدن کاریکاتوری از پدر اقتدار خود را به رخ بکشد و زنگوله را به  دست آویزی برای تخلیه عقده ها، نفرت ها و حسادت ها تبدیل می کند.

در طول نمایش از ابتدا پاهای شخصیت ها در کفش و روی زمین است و تنها این کوتوله یا همان پسر بزرگ تر  است که هم لباسی آزادانه تر از بقیه به تن دارد و هم  به واسطه تفاوت فیزیکش پاهایش به زمین نمی رسد ،او نقاشیست که هنرش همواره توسط پدر تحقیر و تمسخر شده است، او هرگز سنت های پدر را برنمی تابد،از ابتدای نمایش اعمال کوتوله نشان می دهد او خیلی دستورات پدر را رعایت نمی کند و حنی به ناتوانی پدر در حل بحران پوزخند می زند و در صحنه ای که پدر تنفس اعلام میکند ، هنگام سیگار کشیدن پدر، کوتوله نیز سیگار روشن می کند در این لحظه، دخترکوچک تر با نواختن ناکوک آهنگ پدرخوانده خبر از حضور عنصری نامتوازن در نظم ایده آل بابایی  می دهد و این آغاز یک پایان است،پایانی بر سلطه پدر و برجسته شدن صدایی نو…

پس از آشفته تر شدن اوضاع، پسر بزرگتر  از بی توجه بودن اعضا به فیزیک متفاوت و به تبع آن عدم عمل کردن یکسان بدنش سخن می گوید و بدین رو نقاب از چهره بر می دارد، پس از آنکه دستورش مبنی بر تحقیر پدر را برای بهبود اوضاع کافی نمی بیند بر می خیزد و به روی میز می آید.

گویی یک ساعت از آماده شدن اهل خانه برای خوردن شام شب سال نو گذشته است،موسم بهار رسیده، موسم نو شدن ، زمانی که وضع طبعیت تغییر می کند،  پدر در این مدت هراسان همه کار کرده بود تا مبادا کوچک ترین بی نظمی در نظامی که ساخته است راه پیدا کند ، تا آخرین نفس سعی کرده بود ضعف های خود را در پشت نقابی از خونسردی پنهان کند، زمانی که کوتوله با پدر رو در رو شده است و سعی در نابودی پدر دارد،مادر دستمالی به چشم ها می بندد تا تصویر ساقط شدن پدر را به چشم نبیند و به آرامی با به آغوش کشیدن دختر مرده اش جان می سپرد ، خواهر و برادر  کوچکتر جان خود را از دست می دهند ،آنها قربانیان این دگرگونی بودند ،کوتوله پدر را در ظرف ادرار غرق می کند سپس او را رنگ می زند، گویی تندیسی خلق می کند برای نسل جدید …

اما دریغ که او نیز پس از ساختن تندیس، در آغوش شمایل قدرت جان می سپرد و گویی با این پایان بندی، خالق اثر سوالی تکراری می پرسد آیا انقلاب الزاما موجب رستگاری می شود؟  نمایش  با قاطعیت پاسخی منفی می دهد،  قدرت چون تنگ زهری نمود می یابد  که هر کس با  لمس آن روح خود را از دست می دهد، در خانه ای که هیچ کس هیچ پیشنهادی برای حل بحران ندارد، همه چیز در انسان هایش ریشه دارد، همگان بلاهت بار و بدون آینده نگری، رای به تعویض بابایی می دهند بدون آنکه گزینه ای مناسب یا رویکردی متفاوت یا دست کم پیشنهادی برای تغییر و رهایی از بحران در ذهن داشته باشند بی توجه به اینکه پدر جدید هم قرار است از همین خانواده برخیزد،او هیچ پیشنهادی برای برون رفت از این فلاکت نداشته است، تحقیر و عقده هایش او را از انفعال رهانیده ،او فقط توان ساقط کردن پدر را داشته است.

در مشق شب تلاش شده فرم و محتوا درهم تنیده شود ،نجفی کوشیده با یک طراحی صحنه دقیق، ارائه تصویری ایستا از یک خانواده،  استفاده از داستانی خطی با مایه های کمدی تلخ  و بهره گیری از بازی خوب و یکدست گروه بازیگران که اجرایی چشمگیر دارند، تماشاگر را با خود همراه سازد، وی همچنین با بهره گیری از عنصری بیرونی  (همچون مردی که بیرون از صحنه میزی را حمل می کند)  جهت فاصله گذاری مخاطب با اثر می کوشد به مخاطب یادآوری کند که با اثری نمایشی روبه رو است و او را بیشتر به تامل و تعمق دعوت کند.گرچه ظرفیت های متن امکان بهره گیری بیشتر از تمهیدات نمایشی را فراهم می سازد،با این حال مشق  شب اثری در خور و قابل توجه از کار در آمده است.

نجفی کوشیده با انتخاب مشق شب بر دور باطل تاکید کند، مشق شب همواره برای همگان یادآور ملال و عملی به دور از اندیشه بوده است.

مشق شب می تواند حکایت هر اجتماعی باشد که میتواند به قصد رهایی از بحران با تصمیمی شتاب زده و بدون اندیشه در باتلاقی اسیر شود که همان دور باطل است ولیکن تنها شکلش عوض می شود.خانواده ای که آنقدر طوطی وار مشق شب نوشته است که تفکر، ارائه پیشنهاد و راهکار را از یاد برده است و با تکیه بر تخت انفعالی خودخواسته،جنبش درونی خود را محکوم می کند و آنگاه که بر انفعالش چیره می شود و دست به کنشی به ظاهر سودمند می زند در عمل نتیجه ای نمی یابد.

*عنوان یادداشت برگرفته از نام مستنندی به کارگردانی ((فروغ فرخزاد)) است.

۸ مهر ماه ۱۳۹۸

فرزام قدیری نیا

گروه نقدهنرنت

برچسب ها

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن