سیزیف حکایت هستی بخشیدن و خلق مدام موجودیست که بازیگر آن را می آفریند و تداوم آن او را از خودی که هست دور می سازد و مبدل به گمگشته ای میگردد که می کوشد خود را بیاید اما او محکوم است همچون سیزیف سنگش که مخلوقش باشد را با خود به بالای کوهی ببرد تا بلکه از آن خلاصی یابد اما دریغ که سنگ باز سر جای خود باز می گردد، اگر در اسطوره سیزیف خدایگان سیزیف را محکوم به حمل سنگی بزرگ به بالای کوه می کنند در اینجا این اراده خود بازیگر است که در محکومیتی خود خواسته خویشتن را به حمل کاراکتری که آن را زاییده وا می دارد و همچون مادری (بازیگر) که فرزندش (مخلوق یا کاراکتر) را پاره تنش می داند جدایی از آن در توان مادر نیست و آن به تلاشی بیهوده می ماند بدین معنی که بازیگر باردارمیشود که بزاید تا بکشد که باردارشود که بزاید که بکشد، بازیگر اگر بازیگری واقعی باشد همچون مادری واقعی توان کشتن فرزند خویش را ندارد در نتیجه کاراکتر در روح بازیگری که توان از بین بردن پاره تنش را ندارد به زیستی دائمی ادامه می دهد.
زن در ابتدای اجرا رو به پنجره ایستاده و گویی در تلاش است هوایی تازه بیاید و از این روزنه راهی برای رسیدن به خود واقعی اش را در پیش گیرد تا شاید بتواند از آن که او را زاییده، بهترین همراه یا پارتنرش، همدم تنهایی هایش رهایی یابد اما گویی عشق به آن و همچنین تقلای روحش از این فرآیند جلوگیری می کند، از منظری دیگر میتوان گفت “او”(نامی که بازیگر در خاطراتش بر مخلوقش می نهد)نیز گویی در تلاشی سیزیف وار در خویشتن جستجو می کند تا شاید هویتی شخصی برای خود بیاید اما دریغ که او را خویشتن و هویتی نیست و جستجو در خود باعث سردرگمی و دوری باطل است.
سیزیف با نگاهی به نمایشنامه کلفت ها به نوعی محکومیت بازیگر را یادآور می شود آنجا که در واپسین دیالوگ ها کلر به سولانژ می گوید “وقتی محکوم شدی فراموش نکن که مرا در خود داری آن هم به طرز بسیار گرانبهایی در سیزیف بازیگر که به آفرینش مخلوق خود دست زده است محکوم است که تا ابد با او زندگی کند همچون بازیگری واقعی و به مثابه مادری واقعی از طرفی ارجاعاتی به بلانش شخصیت آسیب پذیر نمایشنامه اتوبوسی به نام هوس که بی درنگ ویوین لی و آنچه پس از ایفای این نقش به آن دچار شد را برای مخاطب تداعی می کند و ترکیب این دو بسیار به استحکام نمایشنامه سیزیف کمک می کند.
کاغذ دیواری اتاق که محل زندگی زن می باشد، پاره و رنگ رو رفته است نشان از تشویش و اضطراب حاکم بر روان و ذهن مغشوش و آشفته بازیگر دارد همچون کتابخانه که گویی ذهن بازیگر است و رفته رفته توسط “او” به آشفتگی کشیده می شود
“او” با داشتن شمایلی از دو بال گویی پر پرواز و نقش خیال بازیگر روی صحنه نمایش است هرگاه نقشی بازی نمی کند دست هایش را از پشت روی بال ها قرار می دهد گویی برای لحظاتی هرچند کوتاه هویتی شخصی می یابد که در وجود بازیگر نهادینه شده و او را به چالش می کشد.
لکه های خون بر روی لباس بازیگر که با هر چه پیش تر رفتن نمایش، نمایان تر می گردد چنانچه گویی آثار زایمان و پدید آوردن “او” هرچه به پایان نزدیک میشویم بیشتر در زن نمایان می گردد.
در صحنه ای زن رو به تماشاگران اعلام می دارد دیگر ایفای نقش نخواهد کرد چون دیگر تحمل “او” را ندارد و با این تصمیم قصد دارد به خود حقیقیش باز گردد و چنان می پندارد که گویی به زندگی “او” پایان داده است واین است پایانی خوش!
نمایش گویی پایان یافته و تماشاگران به طور معمول در حال به جا آوردن آداب پایانی نمایش هستند که این بار مخلوق را میبینیم که در صحنه ای تکان دهنده روی صحنه ظاهر می شود و به زن میگوید “ببین اینا دارن تو رو تشویق میکنن از نقش آفرینیت حیرت کردن”،بازیگر که تلاش های خود برای میراندن بی ثمر یافته و گویی خلاصی از “او” برایش غیر ممکن است به طرز جنون آمیزی از صحنه خارج میشود، از آنجا که بازیگر زیست “او” را کاملا وابسته به خویشتن می یابد با بازگشت به روی صحنه گویی راه رهایی از “او”و یافتن خویش را جز مرگ نمی یابد و با گفتن دیالوگ کلر در کلفت ها با نوشیدن جام زهر و مرگ خویش، “او” را نیز در خود می کشد.

برهمنی با کارگردانی دقیق و استفاده خلاقانه از نور و آکساسوار صحنه همچون استفاده از صندلی ای فیگوراتیو که نشانگر زخم ها و حالات روحی بازیگر است، توانسته نمایشنامه گلچین عارفی را به اجرایی فوق العاده تبدیل کند، سیزیف بی شک بدون بازی حیرت انگیز مهدخت مولایی و اسماعیل گرجی که جانانه و با عشقی وصف ناپذیر به صحنه تئاتر، همچون ستاره ای درخشیدند ابتر می ماند، مولایی با درکی فوق العاده از نقش خود در خلق کاراکتری آشفته بی نهایت موفق ظاهر می شود و گرجی با شیفت کردن های مسحور کننده و بی نهایت دقیقش بین کاراکترهای متفاوت که در لحظاتی شمایلی جوکر وار نیز پیدا می کند، ستایش مخاطب را بر می انگیزند، آنچه گرجی و مولایی روی صحنه پدید می آورند مصداق بارز یک عبارت است: زندگی در تئاتر

*از نمایشنامه کلفت ها اثر ژان ژنه ترجمه بهمن محصص

۴ آبان ۱۳۹۷/سالن سمندریان تماشاخانه ایرانشهر